|
نصفه شب – خارجی – جنگل گلستان
ماشین عروس از سراشیبی به داخل جنگل سقوط می کند. عروس و داماد با چهره مضطرب از ماشین پیاده می شوند.
معصومه : مسعود چرا اومدیم، اینجا ؟ اینجا دیگه کجایه ؟ مسعود بیا برگردیم طهران!
مسعود : یادته معصومه 23 سال پیش وقتی با حاج رضا اومده بودیم اینجا کارخونه بزنیم، تو با مامان بابات اومده بودی تفریح، داشتی تو رودخونه شنا می کردی، بعد من دیدمت، همونجا دلم لرزید...
معصومه ( با صدای لرزان ) : آره، یادمه بخدا تازه 5 ساله شده بودم، مسعود بیا برگردیم، تورو خدا من می ترسم قطع نخاع بشم.
مسعود: در حالی که در چشمان معصومه خیره شده، و دوربین روی لب های مسعود است : باشه !
معصومه : ا.. ماشین داره می ره ته دره! من برم ماشینو بگیرم، حیفه !
(دوربین روی لب های مسعود)
مسعود : باشه !
معصومه : حال کردی چه جوری گرفتمش ؟ مسعود قسم بخور !
( نمای صورت مسعود، با دهن کف کرده، و در حالی که سرش رو تکون می ده )
مسعود : چه قسمی خانومی ؟
معصومه : قسم بخور اگه من رفتم لای ماشین بعد قطع نخاع شدم، روی تخت افتادم. تو با فریده ازدواج نکنی!
مسعود : باشه !
فرداش – داخلی – خونه حاج رضا
نرجس و رضا نشسته اند و روی گل های قالی دست می کشند.
نرجس ( با ناز ) : رضــــــــــا !
رضا : بگو خانومی !
نرجس : من دلم برای مسعود و معصومه تنگ شده.
رضا : به درک که تنگ شده. به جهنم ! به برزخ! بیا سحریتو بخور ! اینا ها خودشون اومدن ...
معصومه در حالی که مسعود را بغل کرده، داد می زند مامان مامان مامان نرجس !
نرجس : ای کوفت ! چه خبره ؟ تو بلد نیستی در بزنی ؟ چی شده ؟
معصومه (اشک تمساح می ریزد) : مسعود خورد به تریلی بعد افتاد رو ریل راه آهن، زیر چرخ قطار گیر کرد، تمام بدنش پوست پوست شد. اینم نخاعشه در اومده، بگیر !
نمای کله ی مسعود که لبخند احمقانه ای می زند.
یه وقتی – داخلی – دفتر کار حامد
حامد و معصومه پشت میز نشسته اند و به هم عروسک می دهند.
حامد : حال کردی چه جوری زدم دخل شوهرتو در آوردم ؟ حالا که تیکه تیکه شد با من ازدواج می کنی ؟
معصومه : با تو ؟ خب معلومه ! چرا که نه ؟ ...
فریده در حالی که در را باز می کند و نمای شطرنجی را می بیند : الان می رم به مسعود می گم.
دم افطار – داخلی – کافی شاپ
مسعود پس از چند روز فیزیو تراپی خوب شده روی پاهایش راه می رود.
فریده : مسعود تو می دونی این حامد نامــــــــــرد، با زنت چی کار کرده ؟
مسعود : من به معصومه اعتماد دارم اون هیچ کاری نکرده اون سرما خورده تو خونه رو تخت خوابیده !
فریده : ولی من کلیپشو تو گوشیم دارم. حامد ایدز داره !
حامد وارد کافی شاپ می شود. و میز و صندلی را به هم می ریزد.
حامد : اینا همش کذب محضه ! مونتاژه ! مسعود به حرفاش گوش نده، اون پول می خواد.
(نما روی چشم و دهن مسعود )
مسعود : پس همه ی این کارا فیلم بود، می خواستی با من ازدواج کنی ؟ پول بگیری ؟
فریده (خشمگین ) : همتــــــــــون نامردین !
سحر – داخلی – خونه نرجس اینا !
معصومه : مامان نرجس من می خوام بمیرم. حامد به من قول ازدواج داد، منو اغفال کرد و من الان ایدز گرفتم.
نرجس : نه خانومی اینجوری حرف نزن! تو خیلی پاکی! من مسعود رو دعوا می کنم.
معصومه : نه ! مسعود باید ازدواج کنه. مامان نرجس با من کاری نداری ؟
نرجس : نه ولی به خوابم بیا !
معصومه : باشه ، بای !
نرجس جیغ زنان از خواب بیدار می شود و به سمت اتاق معصومه می رود و ( صدای جیغ دوم )
مسعود در حالی که خرس کوچکی در دست دارد، به فریده فکر می کند.
ظهر – داخلی – خونه فریده!
فریده : من طلاق می خوام .
مسعود : ولی از وقتی معصومه رفته، من تنها تر شدم بیشتر به تو احتیاج دارم.
فریده : فقط طـــــــــــــــــــلـا ق !
مسعود : حداقل به فکر بچه باش که بی پدر می شه !
فریده : اول می ریم دکتر می کشیمش، بابات گفته اشکالی نداره.
مسعود : نه فریده 200 میلیون تومن می دم اینکارو نکن، بزار بچه بیاد.
فریده : آخ جون با این همه پول می تونم یه عمر تو هپروت باشم.
مسعود : غذاتو بخور !
بعد از نهار – خارجی - برزخ
نرجس به دنبال معصومه وارد یک خانه ی شکلاتی می شود، بعد می بیند که حاج رضا شبیه جغد به او می نگرد و لباس گورخری تنش کرده است. معصومه هم با آفتابه گل ها را آب می دهد. یه دفعه موجودات فضایی وارد برزخ می شن و نرجس رو با خودشون می دزدن. حاج رضا هم وقتی از دست نرجس راحت می شه، چهره ی برزخیش شاد می شه و وارد بهشت برزخی می شه !
خروس خوان – داخلی – ماشین
حامد و مسعود و فریده و حاج رضا در ماشین نشسته اند و به سمت شیراز از دست موجودات فضایی فرار می کنند.
حامد : مسعود تو باید فریده رو معتادش کنی !
مسعود : باشــه .
حامد : تو خوب نیست تو این وضعیت روزه بگیری، تو خیلی لاغر شدی !
مسعود : ولی مسعود، باشه !
حامد : تو باید از حاج رضا صرمد پول بگیری بدی به موجودات فضایی !
مسعود : باشه، بابا 1 میلیارد بده .
حاج رضا : خودت بهتر می دونی مسعود وضع کار خونه خرابه، مادرت راست می گفت تو عاطفه نداری !
فریده : آره حاج آقا اگه مسعود هم مثل شما بود چقدر زندگی قشنگ می شد.
حامد : مسعود امروز روز جهانی کودکه نباید روزه بگیریُ تازه عید فطرم هست من دارم ماه رو می بینم.
مسعود : ولی فکر کنم، مریخی ها ما رو آوردن تو فضا، از اینجا کره ی زمین هم معلومه !
حاج رضا : من باید یک اعترافی بکنم. من 64 سال پیش مسعود رو از پرورشگاه نگرفتم. من اونو از سازمان فضایی ناسا دزدیدم.
نما روی صورت مسعود که با اضطراب سرش را تکان می دهد و می گوید.
باشــــــه !
|